X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 14 بهمن 1388
طلوع بودنت

پشت تمنای چشم های تو


چشم گذاشته ام


مثل همان کودکی هایم


روی دلم حباب آرزو کاشته ام .


صبح به صبح


پای باغچه بودن تو


می شوم باران و می بارم


چه طلوعی می شود آن روز


که من خورشید را 


برای چشم های تو می خوانم


در من طلوع می شوی


با من غروب می کنی


چه حسی دارد آن فصل با تو بودن ها


چه شوری دارد از تو گفتن ها


و همه دلهره ام این است


نکند روزی بشود


تن تب دار من و


واژه سرخ دل و 


حجم سنگین خواستنم


نگذارد که ببینم


تو از پشت نقاب چهره ات طلوع کرده ای


* سیمین *





کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ